قهرمان ميرزا عين السلطنه

1625

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )

مىگويند بهتر است . نوكرها خيلى ناخوش شده‌اند . ازبس بد خوراكى مىكنند . دوا و حكيم هم نيست . خداوند به‌خير بگذراند . تقاوى - فارياب - تراز يارفى را فورا تصرف كرديم . رعايا را خواسته نود تومان قيمت گاو و « تقاوى » داديم . قرار شد چهار گاو هم در اول بهار انشاء الله خريدارى شود كه شش جفت تمام داشته باشند . شش خروار هم تخم خريديم . پنجاه عدد هم گوسفند قرار شد خريده « تراز » بدهيم . نهر جديدى هم بكشيم كه ديمىزارهاى آنها فارياب شود و باغات عمل بياورند . عجالة خيلى پول داديم تا چه شود . ده كوچك مختصر خوبى است . ماليات كم دارد . از هشت قسمت سرباز يك قسمت سهم آنجا است . دو سه خانوار رشوند داشت بيرون كرديم . دو رعيت از كوشك دشت آورده به‌جاى آنها گذاشتيم . يارفى را جمعى مىبردند : ملا هدايت ، زن ملا جعفر ، سيد مهدى جيرين دهى و خودهاشان . دست همه كوتاه شد . فى الجمله الموتيها هم فهميدند خيلى سهل مىشود تصرف كرد . و ملك خالصه ابدا براى آنها ملك نمىشود . ده دوازده خانوار بيش نيست . بدجائى نمىشود به خواست خدا . شكار بز چهارشنبه 25 جمادى الاول - امروز را هم شكار بز خبر كرده بوديم . اين دفعه از پشت ناريان مزرعهء زوارك از درهء خشك‌رود بالا رفته كه ميان شكارها باشيم و شكار را از دو طرف به‌سمت پائين برانند و از نزد ما بگذرد . راه ميان دره اسب‌رو نبود پياده رفتيم تا جائى كه شكارچيها تعيين كرده بودند . تا رسيديم يك دانه بز آمد اما زود ما را ديده فرار كرد . ملا رستم و على اكبر شكارچى نزد ما بودند . ساير از بالارو به پائين داد و قال‌كنان مىآمدند . قدرى نگذشت كه از بالا صدا كردند كه از ميان دره رو به شما مىآيند . من بالاتر بودم و خوب مشرف به دره نبودم . يك وقت ديدم رفعت السلطان تفنگ را راست كرده قراول رفت فورا صداى تفنگ حضرت و الا بلند شد . بعد رفعت السلطان انداخت . من برخاسته جلو رفتم ديدم چهار بز بفاصلهء خيلى كم ايستاده‌اند . تفنگ چهار پاره دست چنگيز بود . ديگر شلوغ شد جمعا تفنگها را خالى كرديم . مادر و يك بچه افتاد . دو بز ديگر زخمى شد . اما به مردن مردن خودى بالاتر برد و ميان تله‌ها مخفى شدند . بزغاله هم به پايش خورده بود ، در ميان تله خوابيد . هرچه مىكنند نمىافتد ، كسى هم نمىتواند آنجا برود . آخر الامر يك نفر از رعيتها نزديك توانست بشود . سنگ به